خدا نیستم
دست خدایم
که خداوند،یتیمان را
با نوازش پرندین من یاد می کند
و قفل درهای بسته درماندگان را
به کلید امداد من می گشاید
و گردنکشان و طغیانگران را
به صلابت ضربه های من به خاک می افکند.
خدا نیستم
چشم خدایم
که خداوند ،از پنجره عنایت من به هستی می نگرد
و هر که را دوست بدارد
در قاب التفات من زینت می بخشد
چشمی که بر هر که خداوند ترحم کند
قطره های رحمت و عطوفتش
از ساحل من موج می زند
و هر که را دل بازگشتن داشته باشد.
مردمک انتظار شبرای بازگشتن آن مسافر
در افق من می درخشید
خدا نیستم
پای خدایم
که هر جای بر سر سفره ای بخوانندش
مرا فرمان رفتن می دهد
و هر جای قصد رفتن نکند مرا باز می دارد.
خدا نیستم
گوش خدایم
که هر چه آوازش دهند
با توجه من می شنود
و هر که دردی داشته باشد
پیش روی حضور من آواز می کند
خدا نیستم
زبان خدایم
که هر پرستش را
به گفتار من پاسخ می وید
و هر مقصود را
به لحن و آهنگ من بانگ می زند
خدا نیستم
بنده خدایم
که با من می بیند
با من می شنود
با من می گوید
و با من می خواند
بنده خدایم
که بر شکوهمندترین چکاد توحید و تعبد
پیشانی به اطاعت نهاده ام.
"زائری"
|
لینک ثابت| نگارندهteddy-دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 ساعت
|