تبليغاتX
رز تنها

سبحانک یا نور تر از نورتر از نور در ظلمت من پنجره ای باز کن از نور

 تو کی بودی...

خیلی وقته تو ازم جدا شدی

توی شهر آرزوها فنا شدی

 

توی این قفس برام خاطره نیست

بی تو تلخه غربت این سرزمین

 

از شبام جدا شده این زندگی

 

خیلی وقته مرغ دلم پر کشیده

از قفس به آسمونها سر کشیده

 

بی تو تنها مونده غم های من

چی می شد پیشم می موندی تا ابدددد

 

|لینک ثابت| نگارندهteddy-شنبه سی ام مهر 1384 ساعت |
 افسوس....

خیلی زیبا بود.

زیبایی اش در همان لحظه اول تمام وجودم را تسخیر کرد.

آن قدر زیبا بود که دلم نمی خواست حتی لحظه ای چشم از چشم هایش بر دارم.

چشم هایش آیینه زندگی بود.

سرشار از صداقت و یکرنگی.

احساس می کردم که او لیاقت به دست آوردن همه چیز را دارد.

احساس می کردم تمام دنیا و کائنات فقط به خاطر او در گردش و تکاپو هستند.

 روح بزرگ و خدایی اش آن قدر زیبا و خواستنی بود که نه تنها من،

 بلکه همه اطرافیان را به سوی خویش جذب می کرد.

فقط کافی بود لبخند بزند.

اگر به خودش ایمان پیدا می کرد می توانست حتی کوه ها را هم جابه جا کند.

در مقابل ایمان و اراده او هر کاری شدنی بود.

همه جنبه های او برایم دوست داشتنی بود.

آن قدر در کنار او بودن برایم لذت بخش بود که،

 تمام غم ها و غصه هایم را فراموش می کردم.

 

در مقابل روح ملکوتی او حتی غم ها و غصه های بزرگ هم می توانست

مثل یک امتحان کوچک و ساده  زندگی باشد.

اصلاً ارزش او بیش از این بود که لحظه هایش را

 با ناراحتی های عادی روزمره ام غم انگیز کنم.

و این فرشته زمینی تمام وجودم را از عشق خود لبریز کرد

 و از آن زمان به بعد هر زمان که او را می بینم

 بر لبانم "فتبارک الله احسن الخالقین "جاری می شود.

هی ی  ی ی ی ی ی ی ی ی 

 

|لینک ثابت| نگارندهteddy-شنبه سی ام مهر 1384 ساعت |
 چه می شد کرد....

اگر عشقی نباشه آدمی نیست

اگه آدم نباشه زندگی نیست

مپرس از من چه آمد بر سر عشق

جواب من به جز شرمندگی نیست

|لینک ثابت| نگارندهteddy-جمعه بیست و نهم مهر 1384 ساعت |
 با تشکر از کسی که واقعاَ.........
یا علی
زلیلی من شنیدم یا علی گفت               به مجنون چون رسیدم یا علی گفت
مگر این وادی دارالجنون است                 که هر دیوانه دیدم یا علی گفت
نسیمی غنچه ای را باز می کرد             به گوش غنچه کم کم یا علی گفت
چمن با ریزش باران رحمت                  دعایی کرد و او هم یا علی گفت
یقین پروردگار آفرینش                         به موجودات عالم یا علی گفت
خمیر خاک آدم را سرشتند                  چو برمی خواست آدم یا علی گفت
مسیحا دم از اعجاز می زد                     زبس بیچاره مریم یا علی گفت
علی را ضربتی کاری نمی شد                     گمانم ابن ملجم یا علی گفت
مگر خیبر رجایش کند می شد                 یقین آن جا علی هم یا علی گفت
|لینک ثابت| نگارندهteddy-جمعه بیست و نهم مهر 1384 ساعت |
 ای بازگشته

تنها نگاه بود وتبسم میان ما

تنها نگاه بود و تبسم!

 

اما نه....:

گاهی از تب هیجان ها

بی تاب می شدیم

گاهی که قلب هامان

                     می کوفت سهمگین

گاهی که سینه هامان

چون کوره می گداخت

دست تو بود و دست من_این دوستان پاک_

کز شوق سر به دامن هم می گذاشتد

 

وز این پل بزرگ

                    _پیوند دست ها

دلهای ما به خلوت هم راه داشتند!

یک بار نیز

             _یادت اگر باشد

وقتی تو،راهی سفری بودی

یک لحظه ، وای تنها یک لحظه

سر روی شانه های هم آوردیم

با هم گریستیم.....

تنها نگاه بود و تبسم ،میان ما

ما پاک زیستیم!

 

ای سر کشیده از صدف سال های پیش

ای بازگشته از سفر خاطرات دور

آن روزهای خوب

تو،آفتاب بودی

                 بخشنده ،پاک ، گرم

من مرغ صبح  بودم

                مست و ترانه گو

اما در آن غروب که از هم جدا شدیم

شب را شناختیم.

 

در جلگه ی غریب و غم آلود سرنوشت

زیر سم سمند گریزان ماه و سال

چون باد تاختیم

در شعله ی بلند شفق ها

غمگین گداختیم.

 

جز یاد آن نگاه و تبسم،

مانند موج ریخت به هم هر چه ساختیم.

ما پاک سوختیم.

ما پاک باختیم.

 

ای سر کشیده از صدف سال های پیش

ای بازگشته ،ای به خطا رفته!

با من بگو حکایت خود ، تا بگویمت:

اکنون من و توام و همان خنده و نگاه

آن شرم جاودانه

آن دست های گرم

آن قلب های پاک

 

وان رازهای مهر که بین من و تو بود

ما گر چه در کنار هم اینک نشسته ایم

بار دگر به چهره ی هم چشم بسته ایم

دوریم هر دو، دور....!

 با آتش نهفته به دل های بی گناه

تا جاوندان صبور.

 

ای آتش شکفته ،اگر او دوباره  رفت

در سینه ی کدام محبت بجویمت؟

ای جان غم گرفته ،بگو دور از آن نگاه

در چشمه ی کدام تبسم بشویمت؟

|لینک ثابت| نگارندهteddy-پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384 ساعت |
 می دانم

آخر این رز بر مزارم پرپر خواهد شد

و به تو نخواهد رسید

|لینک ثابت| نگارندهteddy-سه شنبه بیست و ششم مهر 1384 ساعت |
 آخر

نديدي چشمهايم زير پايت جان سپرد

 آخر گلويم از صداي هاي هايت جان سپرد

 آخر نفهميدي صدايم بغض سنگيني به دوشش بود

 به دوشش بود اما از جفايت جان سپرد

 آخر نترسيدي بگويد عاشقي نفرين به آيينت

 كه از چشمان جادويت خدايت جان سپرد

 آخر نمي داني و مي دانم كه مي دانم نمي داني كه دل در خواهش آن انزوايت جان سپرد

 آخر چقدر عزلت نشيني از براي يار دلگير است بخوان شعرم كا شعرم در هوايت جان سپرد

 آخر......

|لینک ثابت| نگارندهteddy-سه شنبه بیست و ششم مهر 1384 ساعت |
 اگر....

اگه تو دنیا قرار بود جای چیز دیگری باشم،

دوست داشتم جای ِ اشکِ روی صورت ِ تو باشم،

توی چشمات متولد شم،

روی پلکات جون بگیرم،

روی گونه هات جاری شم،

روی لبت بمیرم

   

|لینک ثابت| نگارندهteddy-یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384 ساعت |
 آه

در دیاری که در آن نیست کسی یار کسی

یا رب ای کاش نیفتد به کسی کار کسی

|لینک ثابت| نگارندهteddy-جمعه بیست و دوم مهر 1384 ساعت |
 مرگ من

در خلوت خود نشسته ام :ناگاه مرگ آید و گویدم:

ز جا بر خیز!

این جامه ی عاریت بدور افکن وین باده ی جانگزا به کامت ریز!

خواهم که مگر ز مرگ بگریزم!

می خندد و می کشد در آغوشم!

پیمانه ز دست مرگ می گیرم می لرزم و با هراس می نوشم!

آن دور ، در آن دیار هول انگیز بی روح ،فسرده ، خفته در گورم

لب بر لب من نهاده کژدم ها

بازیچه ی مار و طعمه ی مورم

در ظلمت نیمه شب ، که تنها مرگ بنشسته به روی دخمه ها بیدار

وامانده ی مار مور و کژدم را می کاود و زوزه می کشد کفتار!

روزی دو ، به روی لاشه غوغایی است آنگاه ،سکوت ،می کند غوغا!

روید ز نسیم مرگ خاری چند پوشد رخ آن مغاک وحشت زا

سالی نگذشته ، استخوان من در دامن گور، خاک خواهد شد و

ز خاطر روزگار بی فرجام این قصه ی دردناک ، خواهد شد!

 

ای رهگذران وادی هستی !از وحشت مرگ می زنم فریاد،

بر سینه ی سرد گور باید خفت هر لحظه به مار بوسه باید داد!

 

ای وای ،چه سرنوشت جانسوزی اینست حدیث تلخ ما،

این است ده روزه ی عمر با همه تلخی .......

|لینک ثابت| نگارندهteddy-پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384 ساعت |
 مرگ

مرگ و زندگی چنان در هم پیچیده شدند که آسمان با زمین

  آنسان از هم جدایند که گیاه با خاک.

|لینک ثابت| نگارندهteddy-پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384 ساعت |
 دیگه...

آره!! کم کم داره باورم میشه که این رز به دستت نخواهد رسید

|لینک ثابت| نگارندهteddy-پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384 ساعت |
 امروز

                                        

امروزم تمام شد مثل روزهای دیگه اما یه فرق واسه من داشت اونم اینه که من امروز رو  با یاد تو گذروندم نمی دونم امروز خیلی تو ذهنم بودی هر چیزی رو که می دیدم به هر چی که فکرمی کردم تورو می دیدم احساس می کردم کنارمی ولی خوب تو يه مدته که رفتی ولی یاد و خاطراتت همیشه با من بوده و هست فقط به خاطر يه پيغام که برام گذاشته بودی اين جوری از خود بی خود شدم مثل همیشه برات آرزوی موفقیت می کنم و موفقیت تو از موفق شدن خودم بهتره. عزیزم امیدوارم همیشه بهترین لحظات رو داشته باشی  رفتی و با رفتنت تمام احساسم رو با خودت بردی،احساس می کردم یه جورائی می تونم به نبودنت عادت کنم،اوایل همین احساس رو داشتم،ولی حالا نمی دونم چرا بدجوری دلم هواتو کرده.نمی دونم چرا احساس می کنم بهت احتیاج دارم،خیلی زیاد.دوست دارم کنارم باشی باهات حرف بزنم تا سبک شم.ولی ای کاش نمی اومدی تا منو اینجوری اسیر خودت کنی ،ولی اومدی و با اومدنت منو به دنیای دیگه ای بردی،با این که يه مدت هست از رفتنت می گذره،ولی هنوزم نتونستم فراموشت کنم،دوست دارم با تو باشم ،ولی نمی دونم تو چرا این قدر بی رحمی،این قدر که حتی نمی تونی احساسات طرف مقابلت رو درک کنی.چرا باید من، سنگدلی مثل تو رو ببینم.چرا باید جز یاد و خاطره ی تو در وجودم چیز دیگه ای احساس نکنم.چرا باید این جوری بشه نمی دونم،من و حتی بقیه فکر می کردیم این یه وابستگیه که از بین می ره،ولی نه،وابستگی نبود که اگه بود ، حالا باید کاملا از بین می رفت ،ولی من نه تنها نتونستم تو رو فراموش کنم بلکه هر چه بیشتر می گذره،احساس می کنم بیشتر بهت  احتیاج دارم،

|لینک ثابت| نگارندهteddy-چهارشنبه بیستم مهر 1384 ساعت |
 الهی!

الهی!

همگان در فراق می سوزند و دوستدار در دیدار‌

چون دوست دیده ور گشت

دوستدار را با شکیبایی  چه کار؟؟

|لینک ثابت| نگارندهteddy-دوشنبه هجدهم مهر 1384 ساعت |
 با تشکر .....
گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست
گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن
گفتي كه نه بايد بروم حوصله اي نيست
پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف
تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست
گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست
رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزند دل من مساله اي نيست

|لینک ثابت| نگارندهteddy-دوشنبه هجدهم مهر 1384 ساعت |
 ای خدا.....

ای خدا

ای خدا

ای خدا

       ای خدا......

ای خدا چرا دوست داشتن را آفریدی؟؟؟؟؟؟؟

|لینک ثابت| نگارندهteddy-شنبه شانزدهم مهر 1384 ساعت |
 آخه چرا

ای فلانی زندگی شاید همین باشد....

یک فریب ساده و کوچک آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او  و جز با او نمی خواستی.

|لینک ثابت| نگارندهteddy-شنبه شانزدهم مهر 1384 ساعت |
 اقرار

سعی کن درد را بفهمی

ذهنم را بخوانی

اشکم را ببینی

صدایم رابشنوی

صدایی که تو در من خفه کردی،

آن صدای خفه روزی به تو خواهد گفت:

«دوستت........»

|لینک ثابت| نگارندهteddy-دوشنبه یازدهم مهر 1384 ساعت |
 کاش3

کاش این غزل درگیر چشمانت نمی شد

 از نردبانٍ ذهنٍ من ، بالا نمی رفت

|لینک ثابت| نگارندهteddy-دوشنبه یازدهم مهر 1384 ساعت |
 آه.شعری که دوست نداری.....

هی صبح شد و باز به امید تو شو شد

                 هی از چیش من اشک به یاد تو ولو شد

دِل دُشتم و جُز دل چی چی دُشتم که ز مردم

                 یه عمر قایم کرده بودم ،باز چپو شد

چپو=غارت،چپاول

"شعر به لهجه شیرازی--بیژن سمندر"

|لینک ثابت| نگارندهteddy-دوشنبه یازدهم مهر 1384 ساعت |