تبليغاتX
رز تنها

سبحانک یا نور تر از نورتر از نور در ظلمت من پنجره ای باز کن از نور

 ر ز ت ن ه ا

|لینک ثابت| نگارندهteddy-جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 ساعت |
 آه ه ه ه ه ه
تنهایمو غریبه ی این شهرم
|لینک ثابت| نگارندهteddy-جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 ساعت |
 رز وجودت را می ستایم

|لینک ثابت| نگارندهteddy-جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 ساعت |
 تنهایم.

 

سعي کن هميشه تنها باشي

زيرا تنها به دنيا امده اي

 و تنها از دنيا خواهي رفت

 بگذار عظمت عشق را درک کني

 زيرا انقدر عظيم است که تو و هستي تو را نابود مي کند

 بگذار خانه ي عشقت خالي از وجود کسي باشد

زیرا...

 زيرا اگر عشق در ان منزل کند به ويرانه هايش هم رحم نخواهد کرد

 اما اگر روزي امد که عاشق شدي تنها يک نفر را دوست داشته باش

 بخواب و بخند و قدم بردار تنها بخاطر" او" بگذار

 عشقي را داشته باشي

 پاک

مقدس

و اسماني

(باتشکر از یه دوسته خوب)

|لینک ثابت| نگارندهteddy-جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 ساعت |
 یا علی

یاعلی مدد

|لینک ثابت| نگارندهteddy-دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 ساعت |
 با تو بودن.....

بی تو بودن سخت است

|لینک ثابت| نگارندهteddy-دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 ساعت |
 ای ی ی ی دنیا ا ا ا ا

دیگه چه کنم؟؟؟؟

|لینک ثابت| نگارندهteddy-جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 ساعت |
 

|لینک ثابت| نگارندهteddy-جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 ساعت |
 

سکوت

|لینک ثابت| نگارندهteddy-یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 ساعت |
 رز

|لینک ثابت| نگارندهteddy-یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 ساعت |
 چشمهایی که نمی بینند

مرد نجواکنان گفت:«ای خداوند و ای روح بزرگ با من حرف بزن»

و چکاوکی با صدای قشنگی خواند،اما مرد نشنید،پس مرد دوباره فریاد زد« با من حرف بزن».و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد ،اما مرد باز هم نشنید.

مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت :«ای خالق توانا،پس حداقل بگذار تا من تو را ببینم»و ستاره ای به روشنی درخشید،اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد:«پروردگارا،به منمعجزه ای نشان بده» و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ،اما مرد متوجه نشد و با ناامیدی ناله کرد :«خدایا ،مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اینجا حضور داری » و آنگاه خداوند بلندمرتبه دست خود را از آسمان بر روی زمین دراز کرد و مرد را لمس کرد.اما مرد با حرکت دست،پروانه را دور کرد و قدمزنان رفت........

  

|لینک ثابت| نگارندهteddy-چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 ساعت |
 

 

 

چرا غم ها نمی دانند که" من" تنها ترین تنهایه دنیایم

بیا ای دوست بامن باش که من تنهاترین تنهایه دنیایم

 

 

 

|لینک ثابت| نگارندهteddy-پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 ساعت |
 نگاه

نگاه،زبان مخصوصی است که احتیاج به مترجم ندارد.

|لینک ثابت| نگارندهteddy-پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 ساعت |
 آخرین مسافر

تو آخرین مسافر این ایستگاه بودی

که در پاییزی تلخ

از راه رسیدی

کوپه یی را اشغال کردی

و در بی نهایت افق

ناپدید شدی

و پس از "تو"

راه ها محو شدند

ریل های آهنی در هم پیچیدند

و اتاقک رو به ایستگاه

از حجم تنهایی پر شد

اینک،

نه پرنده یی پر می زند

و نه آوازی به گوش می رسد

 

همه جا  "سکوت "است

            سکوت است

            سکوت 

            سکوت

 

|لینک ثابت| نگارندهteddy-پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 ساعت |
 تو را...

تو را اندازه ی گل بیت آواز  می فهمم

زبانت را نه از امروز ،از آغاز می فهمم

 

کتاب ساده یی ،گل واژه های آشنا داری

تو را تا می گشایم نکته هایی باز می فهمم

 

کسی در چشم هایت می نویسد حرف هایت را

کسی در چشم هایت می نویسد حرف هایت را

 

نگاهت تا بسویم می کند پرواز می فهمم

زمانی تا فراسوی تفاهم اوج می گیری

 

و گاهی  از نوایت نغمه ناساز می فهمم

ترا در بیت دفتر احساس می خوانم

تو را حس می کنم بالاتر از ابراز می فهمم

 

 

|لینک ثابت| نگارندهteddy-پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 ساعت |
 

لذات دنیوی همه هیچ اند نزد من

در خاطر از تغییر آن هیچ ترس نیست

 

 

روز تنعم و شب و عیش و طرب مرا

خوشتر ز روز مدرسه و شام و درس نیست

 

 

|لینک ثابت| نگارندهteddy-پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 ساعت |
 غم

با غم و دردت آشنا هستم

با تو هستم همیشه تا هستم

مثل این سنگ ها که ساده شدند

پیش چشم تو بی ریا هستم

 

 

در سماعی عجیب می رقصم

که به چشم تو مبتلا هستم

بی چراغ نگاه تو

 در راه رو به سمت نا کجا هستم

 

 

با نگاهت پرنده خواهم شد

              با نگاه تو هم صدا هستم.

 

 

|لینک ثابت| نگارندهteddy-پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 ساعت |
 این گریه های تلخ

بگذار تا درد خودم مال خودم باشد

پای غزلپویم به دنبال خودم باشد

 

آخر مگر من حق ندارم یک غزل،حتی

شعر خودم تصویری از حال خودم باشد

 

می خواستم بی آنکه حرفی را برانگیزم

این عقده ی پوسیده در چال خودم باشد

 

می خواستم شعری سکوتی را نرنجاند

این زخم دیرین سال بر بال خودم باشد.

 

آتش-همین،آتش-که در لحن صدایم هست

در خرمن گیسوی سیال خودم باشد.

 

جان خودت بگذار تا این گریه های تلخ

دیگر به حال نحسی فال خودم باشد.

 

امسال و هر سالی که دنبال خودم هستم

بگذار تا امسال و هر سال خودم باشد.

 

 

 

 

|لینک ثابت| نگارندهteddy-پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 ساعت |
 رویا

با امیدی گرم و شادی بخش

با نگاهی مست و رویایی

دخترک افسانه می خواند

نیمه شب در کنج تنهایی.

 

بی گمان روزی ز راهی دور

میرسد شهزاده ای مغرور

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه ی سم ستور باد پیمایش

میدرخشد شعله ی خورشید

برفراز تاج زیبایش.

تار و پود جامه اش از زر

سینه اش پنهان بزیر رشته هایی از در و گوهر

می کشاند هر زمان همراه خود سویی

باد....پرهای کلاهش را

یا بر آن پیشانی روشن

حلقه ی موی سیاهش را

 

مردمان در گوش هم آهسته می گویند

«آه...او با این غرور و شوکت و نیرو»

         «در جهان یکتاست»

«بی گمان شهزاده ای والاست»

 

دختران سر می کشند از پشت روزنها

گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار

سینه ها لرزان و پر غوغا

در طپش از شوق یک پندار

«شاید او خواهان من باشد»

 

لیک گویی دیده ی شهزاده ی زیبا

دیده ی مشتاق آنان را نمی بیند

او از این گلزار عطرآگین

برگ سبزی هم نمی چیند

همچنان آرام و بی تشویش

میرود بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه ی سم ستور باد پیمایش

مقصد او...خانه ی دلدار زیبایش

 

مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند

«کیست پس این دختر خوشبخت؟»

 

 

 

 

 

 

ناگهان در خانه می پیچد صدای در

سوی در گویی ز شادی می گشایم پر

اوست..........آری............اوست

«آه،ای شهزاده،ای محبوب رویائی

نیمه شبها خواب می دیدم که می آیی.»

 

زیر لب چون کودکی آهسته می خندد

با نگاهی گرم و شوق آلود

بر نگاهم راه می بندد

«ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبایی

ای نگاهت باده ئی در جام مینائی

آه،بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی

ره،بسی دور است

لیک در پایان این ره...قصر پر نور است.»

 

مینهم پا بر رکاب مرکبش خاموش

می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش

میشوم مدهوش.

 

باز هم آرام و بی تشویش

می خورد بر  سنگفرش کوچه های شهر

ضربه ی سم ستور باد پیمانش

میدرخشد شعله ی خورشید

بر فراز تاج زیبایش.

 

 

می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت.

 

مردمان با دیده ی حیران

زیر لب آهسته می گویند:

«دختر  خوشبخت!.......»

|لینک ثابت| نگارندهteddy-سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 ساعت |
 این عکسه...

مادر گریه نکن

|لینک ثابت| نگارندهteddy-سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 ساعت |