تبليغاتX
رز تنها

سبحانک یا نور تر از نورتر از نور در ظلمت من پنجره ای باز کن از نور

 در این....

 

در اين سراي  بي كسي  كسي به در نمي زند

 

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند

 

يكي ز شب گرفتگان چراغ بر نمي كند

 

كسي به كوچه سار شب  در سحر نمي زند

 

نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار

 

دريغ  كز شبي چنين سپيده سر نمي زند

 

گذرگهي است پر ستم كه اندر او به غير غم

 

يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند

 

دل خراب من دگر خراب تر نمي شود

 

كه خنجر غمت از اين خراب تر نمي زند

 

چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات؟

 

برو؛ كه هيچ كس ندا به گوش كر نمي زند

 

نه سايه  دارم نه برگ ؛ بيفكنندم؛ سزاست

 

اگر نه بر درخت تر كسي تبر نمي زند

 

ابتهاج

 

|لینک ثابت| نگارندهteddy-پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 ساعت |
 بهشت

از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود

در هر ایستگاهی که قطار می ایستاد کسی گم می شد.

قطار می گذشت و سبک می شد.

قطاری که به مقصد خدا می رفت عاقبت به ایستگاه بهشت رسید.

پیامبر گفت:اینجا بهشت است و من شادمانه بیرون پریدم.

اما...تو پیاده نشدی!...و من نفهمیدم.

قطار رفت و دور شد و من از فرشته ای پرسیدم مگر اینجا آخرش نیست؟

و او گفت:این قطار به سوی خدا می رود.

و خدا به آنان می گوید:

«درود بر شما   راز من همین بود!»

آنان که مرا می خواهند در ایستگاه بهشت پیاده نخواهند شد

و من آرام زیر لب گفتم:عجب فاصله ای!!!!

|لینک ثابت| نگارندهteddy-چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 ساعت |