شميم شعر تو آمد ز مشرق رازم
نسيم ياد تو امشب دميده در سازم
و در حضور خيالت به اتفاق قلم
شبي دوباره غزل هاي تازه مي سازم
من از فراز افق هاي بيكران زمان
در آخرين سفر تو ترانه مي سازم
تو آن مسافر رويايي خيال مني
كه بر دو بال غزل سر رسيده اي بازم
تو از ديار غزل هاي سرخ مي آيي
ز سرزمين شقايق ز شهر پر رازم
در آسمان هنر من در اوج پروازم
به كهكشان تمناي بيكرانه ي من
غبار پاي توام يكه تاز تك تازم
من از كتاب تو قانون عشق مي خوانم
هميشه مطلع شعرت طنين آوازم
طلوع مشرقي ات را شبانه مي بينم
![]()
تو اي ستاره ي شب سوز بي سرآغازم![]()
![]()

