تبليغاتX
رز تنها

سبحانک یا نور تر از نورتر از نور در ظلمت من پنجره ای باز کن از نور

 حیییییف

باز باران بی ترانه

گریه هایم عاشقانه

میخورد بر سقف قلبم

یاد ایام تو داشتن

میزند سیلی به صورت

باورت شاید نباشد

مرده است قلبم ز دستت

فکر آنکه با تو بودم

با تو بودم شاد بودم

توی دشت آن نگاهت

گم شدن در خاطراتت.

 

|لینک ثابت| نگارندهteddy-پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت |
 مقدس

چه کردی با دل من نازنینم

که هر شام و سحر اندوهگینم؟

 

مرا دعوت بکن در باغ چشمت

که از باغ تو لبخندی بچینم

 

تو صبح بی غروب آسمانی

من آشفته ترین زن زمینم

 

نگاهت کفر دنیا را در آورد

همین کفر مقدس گشته دینم

 

دلم بی تاب رویت می شود باز

میان عاشقان عاشق ترینم

 

|لینک ثابت| نگارندهteddy-پنجشنبه سوم آبان 1386 ساعت |