تبليغاتX
رز تنها

سبحانک یا نور تر از نورتر از نور در ظلمت من پنجره ای باز کن از نور

 کابوس


ازاين كابوس تنها و سياه و مرگ اندود دل خسته ام چه مي داني؟


كه من خسته ام


كنار تن سرد باران خورده ي ديوار گوشه اي بنشسته ام


و پشت لايه ي سياه پلك بسته ام


در آن كابوس راز آلود  و رخوت زاي دل خسته ام


سر به زير دارم و مغلوب خليدستم


نمي دانم كجا هستم


كه بي گاه از فكرت سر مستم


و نا گاه از اين كابوس تنهايي مي ترسم


گويي آن كابوس راز آلود و مرگ اندود تنهايي

 
مي گويد با من: 


كه تو! هر جا بروي من هستم

 

|لینک ثابت| نگارندهteddy-پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت |